نمیدونم ولی فکر میکنم باید بنویسم. تازه نمیدونم از چی باید بنویسم... . من از پشت شبهای بی خاطره... من از پشت زندان غم... من از آرزوهای دور و دراز... من از خواب چشمان نم...
تو تعبیر رویای نا دیده ای... تو نوری که بر سایه تابیده ای... تو یک آسمان بخشش بی طلب... تو برخاک تردید باریده ای...
اینکه الان اینم تقصیر تو نیست این سرنوشته منه...من اگه تاریکم غمی نیست تو به فرداها به روشنی بیندیش... کاش میدونستی زمانی که اومدی کویر تشنه وجودم که به اندازه عمر آدمی باران عشق ندیده بود نم مهربانی دید.در این کویر دلتنگی که جز سفره طلایی خورشید و غربت ماه در شب رو به چشم ندیده بود باران تو هوای دیگری بود...تقصیر تو نیست این کویر بوی دریا شدن شنیده بود... چنان خرامان بر این کویر وزیدی که مسخ شد... من دریا شدم...موجها بپا خیزید...میخواهیم به جنگ همه کویرها برویم...بر ساحلها چنگ بندازید...تمام این لذت دریا بودن با سکوتی ناجوانمردانه دوباره کویر شد...کجایی؟...کجایی؟... به خودم آمدم همان کویری هستم که بودم ... اما نه قبلا دوری از باران عشق را نمیدانستم الان همراه به تمام کم و کاستی ها حسرت نیز اضافه شده... کاش لایق تو بودم....
۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
امیدوارم روزی برسه که احساس کنی لیاقت هر چیزی رو داری دوست عزیز......!
پاسخ دادنحذفاز ته قلبم برات آرزو می کنم که مشکلت حل بشه،مطمئن باش همه چیز به تلاش خودت بستگی داره.پیش خودت فکر کن اگر چه شرایطی داشتی این مشکلو نداشتی.تلاش کن اون موقعیت خوبو برای خودت درست کنی .
پاسخ دادنحذفمنم همین مشکل تو را داشتم ،با کار خودمو مشغول کردم،بعدها توی همین محیط کار برام شرایط بسیار بهتری از موقعیت قبلی به وجود اومد.اگه بخوای خودتو با این افکار مشغول کنی ،یه روز چشم باز می کنی و میبینی که از همه عقب افتادی.